هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

هستی 1 ساله شد

سلام نفس مامان عزیییییییییییزقشنگم بالاخره 1 ساله شدی نازنینم.4 بهمن یکی از قشنگ ترین روزهای دنیا واسه من و بابا جونه.چون هستی جونم توی این روز به جمع 2 نفره ما وارد شد و خانواده کوچیک ما رو 3 نفره کرد و با اومدنش 1 عالمه اتفاق های خوب رو واسه ما رقم زد که همه به خاطر قدم مبارک هستی خانمه. خیلی توی این فکر بودم که واست 1 تولد درست و حسابی بگیرم اما خیلی سرم شلوغ بود و اونجوری که دلم میخواست نشد اما بهت قول میدم واسه 2 سالگیت جبران کنم دختر مهربونم.جمعه ظهر قرار شد همه واسه ناهار بریم باغ عمه صدیقه اینا .عمه کبری اینا هم از بروجرد اومده بودن عمو مسعود و عمو غلامحسین هم از هواز اومدن خلاصه اینکه همه بودن .بابا جون پیشنهاد داد همون جا واست 1 ج...
7 بهمن 1392

مسافرت 2 روزه

سلام نازنین دخترم .5شنبه قبل از تولد پیامبر قرار شد همراه عموها و مامان بزرگ اینا بریم مسافرت.عمو محسن 1 مدرسه توی روستای گردشگری اسلام آباد نزدیک دریاچه پشت سد دز گرفته بود و قرار شد 5شنبه عصر همه بریم اونجا و شب بمونیم.عم مسعود اینا هم از اهواز اومده بودن.خلاصه بعدازظهر راه افتادیم.خیلی خوب بود هوا هم حسابی سرد بود و من مجبور بودم کلی لباس بکنم تنت که سرما نخوری.جمعه صبح بعد از خوردن صبحانه رفتیم کوهنوردی البته تو رو گذاشتیم پیش زن عمو اکرم و مامان بزرگ .بالای کوه 1 قلعه قدیمی بود به اسم قلعه شاداب.بعد از حدود 1 ساعت رسیدیم اون بالا.ظهر عمو منصور اینا هم اومدن .بعد از خوردن ناهار رفتیم دریاچه .خیلی قشنگ بود و کلی خوش گذشت.نزدیک غروب هم بر...
7 بهمن 1392

هستی گوشواره دار شد

سلام عزیزدلم .بالاخره بعد از کلی اصرار به بابا جون گوشهات سوراخ شدن.چند هفته هست که به بابا میگم بریم گوشای هستی رو سوراخ کنیم اما بابا قبول نمیکرد و میگفت نه دلم نمیاد هستی دردش میاد و اذیت میشه .بعد از اینکه از چند نفر که گوشای بچه هاشون رو سوراخ کرده بودن پرسیدم و مطمئن شدیم که اذیت نمیشی،3شنبه  1 بهمن رفتیم مطب دکتر مصطفی گل گل و گوشای دخترم رو سوراخ کردیم.قربونت برم مامان جون ببخشید اگه 1 کوچولو دردت گرفت اما خدا رو شکر فقط 2 دقیقه گریه کردی و بعدش هم اصلا یادت رفت که گوشات سوراخ شدن.گوشواره هات هم آبی هستن و خیلی بهت میان نفسم.مبارکت باشن خانم نازم     ...
7 بهمن 1392

مروارید هشتم هم بالاخره دراومد

سلام خانم خانمای خودم.دختر نازنیم .قربون اون چشمای قشنگ و مهربونت بشم که با آدم حرف میزنن. بالاخره مروارید هشتم هم ٢٠ دیماه تشریف فرما شدن و داخل اون دهن خوشگلت شروع به خودنمایی کردن.چند روز بود که اشتهات خیلی کم شده بود و همش دستت توی دهنت بود و هرچیزی رو که میدیدی با شدت هرچه بیشتر گاز میگرفتی.منم گفتم وای بازهم قراره یکی دیگه از دندونات بزنه بیرون.کلی استرس گرفتم و نگران شدم آخه یادم اومد که واسه دندون قبلیت ٢ روز تب کرده بودی .پیش خودم گفتم حتما بازهم تب میکنی.مرتب این چند روزه دهنت رو چک میکردم ببینم دندونت دراومده یا نه. اما خبری نبود تا اینکه جمعه از خواب که بیدار شدی تا اومدم بهت غذا بدم دیدیم آره مروارید خوشگله زده بیرون و جیگرطلای...
7 بهمن 1392

سفرنامه

هستی جونم سلام.چند روز بعد از اربعین یعنی سه شنبه همراه بابایی رفتیم اهواز.چهارشنبه شب واسه شام خونه عمو مسعود اینا مهمون بودیم.عمو محسن اینا و عمه صدیقه هم از دزفول اومده بودن اونجا.آخه قرار بود 5شنبه صبح زود با هم بریم گناوه. خلاصه صبح فردا ساعت 7و نیم به سمت بندر گناوه راه افتادیم.عمو مسعود اینا هم اومدن باهامون.نزدیکای ساعت 1 بود که رسیدیم انجا.قرار بود شب برگردیم اما دیر شده بود و شب موندیم بندر و رفتیم هتل.جمعه ظهر بالاخره به سمت اهواز حرکت کردیم.بندر هوا خیلی سرد بود اما خدا روشکر سرما نخوردی عزیزدلم.توی بازار که میرفتیم خیلی دخمل خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی نفسم.جمعه ساعت 8 بود که رسیدیم اهواز و من و هستی جون موندیم خونه مادرجون این...
7 بهمن 1392

اربعین

سلام نفس طلای من.بابا جون روز عاشورا قول داده بود که واسه اربعین ببرتمون شوش دانیال اما صبح که از خواب بیدار شد نظرش عوض شد و طبق معمول خودش تنهایی رفت بیرون و من و دخترم با هم از تلویزیون مراسم رو نگاه کردیم.بعد هم رفتیم خونه عمو محسن اینا پیش زن عمو و آجی مریم. بابایی که از مراسم برگشت بهمون قول داد بعد از ناهار ما رو هم ببره بیرون.این بار دیگه به قولش عمل کرد و با هم رفتیم امامزاده محمدبن جعفرطیار اما خیلی شلوغ بود و نشد بریم زیارت.بعدش هم رفتیم توی جاده امامزاده و کمی بین باغ های پرتقال گشت زدیم و برگشتیم خونه. راستی واسه اولین بار هم مزه پرتقال رو تجربه کردی و کلی خوشت اومد.اونقدر که دیگه ول کنه ماجرا نبودی . عزیزدلمییییییییییییییی...
7 بهمن 1392

اولین شب یلدای دخترم

سلام نازنین دخترم.عشق مامان.ببخشید که باز هم با تأخیر اومدم تا وبلاگت رو آپ کنم عزیزم اما مگر خانم خانما اجازه میده که من به کاری برسم.قربونت برم که اینقدر شیطون بلا و خوردنی شدی نفسم.هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر عاشقت میشم هستی جونم.خب بریم سراغ شب یلدا.امسال اولین شب یلدای گل دخملی بود.بابا جون که از سرکار اومد گفت که آماده بشیم بریم بیرون.من و تو هم که از خدا خواسته زودی لباس عوض کردیم و همراه بابایی رفتیم گردش.بعد از کمی خرید و گردش بابایی گفت که شب بریم خونه مامان بزرگ اینا و شب یلدا کنار اونا باشیم .شیرینی خریدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ اینا.به عمو محسن اینا هم زنگ زدیم اومدن اونجا.خلاصه خیلی خوش گذشت.1 آتیش روشن کردیم توی حیاط و نش...
7 بهمن 1392

دخترم در 1 سالگی

هستی خانمه 1 ساله 9700 وزنشه و 76 سانتی متر قدشه. 8 تا دندون داره و دندون های بعدیش هم توی راهن چون لثه هات ورم کردن و همش دستت توی دهنته و خیلی اذیتی عزیزکم.1 عالمه هم حرف میزنه از مامان و بابا گرفته تا دایی و عمه و عمو و بده و بیا و منه و ... کلی دیگه حرفای قشنگ .قربونت برم که چه صدای قشنگی داری هستی جونم.تا حالا اصلا چهار دست و پا راه نرفتی و 1 روش های جدیدی واسه حرکت کردن اختراع کردی که خیلی با مزه و قشنگن. تنهایی 4 قدم راه میری.همش هم ایستاده ای و اصلا میلی به نشستن نداری.هرچیزی که ببینی دستت رو بهش میگیری و بلند میشی.حدس میزنم به این زودیا دیگه راه بری.بچه های کوچیک رو هم خیلی دوست داری و وقتی چند تا بچه دور وبرت رو میگیرن حسابی کیف م...
6 بهمن 1392

تولدت مبارک عشق مامان و بابا

سسسسسللللللللللللااااااااااااااامممممممممممممممم هستی زندگی مامان و بابا  امروز قشنگ ترین روز واسه من و بابا جونه.آخه تولدت فرشته کوچولوی ما یعنی هستی جونمه. خدای مهربونم خیلی ازت ممنونم نمی دونم چجوری ازت تشکر کنم و چه طوری شاکر این نعمت بزرگی باشم که به ما هدیه دادی. خدا جونم شکرت واسه این همه مهربونی ،واسه این فرشته کوچولو و دوست داشتنی که شده تمام زندگی ما و بهونه ما واسه نفس کشیدن. هستی جونم تولدت مبارک هستی عزیزم نازنین دخترم عاشقانه دوستت داریم و بدون که با اومدن تو به زندگی ما ،بودن و زندگی کردن برای ما ١ شکل قشنگی پیدا کرده که قابل توصیف نیست.من و باباجون تا زمانی که زنده هستیم بهت قول میدیم که کنارت باشیم و برای رسید...
4 بهمن 1392